آیا تا به حال دقت کرده ای که تظاهر کردن مسری است؟
اگر تظاهر به حقوق دادن به کارکنان کنی ولی حقوق آنها را به درستی پرداخت نکنی آنها هم تظاهر به کار کردن میکنند..
اگر تظاهر به دوست داشتن و محبت کنی ولی محبتت واقعی نباشد طرف مقابل هم تظاهر به محبت می کند..
اگر تظاهر به دینداری کنی..
اگر تظاهر به صداقت کنی..
اگر تظاهر به رفاقت کنی..
تظاهر کردن مسری است اما نمی دانم چرا گاهی اوقات طرف مقابل حسابی در نقش خود غرق می شود و آن را جدی میگیرد!!
ضمنا افرادی هم هستند که در تظاهر کردن خیلی حرفه ای هستند...اما يه روز همه تظاهرها از چهره مي افته ... ماه هيچ وقت پشت ابرنمي مونه .

نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
و انسان در سیبی متجلی شد...
سیبی ناقص...
سیبی که کمال از آن ربوده شد...
سیبی از جنس بهشت... باغ عدن...
سیبی پاک که به هوس آلوده شد...
سیب آلوده ای که دیگر سزاوار بهشت نبود...
سیبی که فروافتاد تا کامل شود، و بار دیگر به درختش بازگردد...
آری... همه ما یک سیب ناقصیم... آمده ایم تا کاملش کنیم و امانت کمال را به «او » بازگردانیم...
سیب هاتان کامل!
نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت
هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان، می خواهم برایت
قصه ای بگویم، شاید مثل لالایی باشد که مادربزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد
تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود،آغاز می شود اما
نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش می رسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت
گیلاس و گل های یاس و بنفشه. همان هایی که باهم دیروز در باغچه کوچک دلمان
کاشتیم و برایشان هیچ حصاری نبود و به هم قول دادیم که از خانه خورشید خانم هم بالاتر
روند. یادم است که تو گفتی: من خورشید را نقاشی می کنم و تو دریا را، تا گل هایمان
خشک نشوند. اما نوک مداد آبی من شکسته بود، تو تراشت را به من قرض دادی و من
دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی: چه طور به غنچه ها آب دهیم؟ من آب
ماهی قرمزم را که برای سفره هفت سین بهار خریده بودم، تقدیم به گل هایت کردم،
ماهی داشت جان می داد، تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید.دست های کوچکت را
زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی، من نیز دست هایم را چتر
کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری، یادت است یک روز آمدی و گفتی: می خواهی ماه
و خورشید را با هم آشتی دهی. تو می خواستی از همه ابرها بالاتر روی و به خورشید
بگویی که ماه چه قدر دوستت دارد، گفتی: نردبان می خواهم، من به شهر قصه ها سفر
کردم و دانه لوبیای سحرآمیز را در باغچه قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی،
خورشید قبول کرد، گریه کردی. من اشک هایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از
آسمان نور ماه را هدیه آوردی. زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم، من به تو حساب یاد
دادم و تو به من انشا گفتی. انشا را بیست گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی؟ راستی
یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه نقاشی هایمان میان تشویق و
هیاهوی گل ها، بادبادک بازی می کردیم؟ باد، بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد، آنجا
که حتی دست نردبان هم به آن نمی رسید. من غصه خوردم، تو سوت زدی باد آمد
بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هر دویمان بادبادک
نداشتیم. این ها قصه های هزار و یک شب من و تو اند. قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و
نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آن ها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو
برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه گل سرخ در آن روییده
است؟ نه نه اصلا بگذار بگویم: چند تا شکوفه آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی
قرمز تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد. به بهارنارنج ها و شکوفه
های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چه طور؟ نکند خانه
دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده ای؟ نکند، آدم برفی دماغ
هویجی، از گل ها و شکوفه هایت تاجی بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه
کن گل و شکوفه دارم. هنوز دیر نشده مداد رنگی هایت را بردار و صفحه سفید آدم برفی را
سیاه سیاه خط خطی کن و به جایش لبخند سیب سرخ را به جوانه ها نقاشی کن.با
شکوفه ها عکس یادگاری بگیر و در قاب گل یاس آن را به یادگار بگذار. می دانم که
می توانی تو پاک کن داری، پس باید همه غصه ها را پاک کنی و گل های شادی را بر
گلدان قلب ها بنشانی. راستی می خواهم گوشه ای از شادمانی هایت باشم و با هزار
هزار شکوفه گلابی مهمان نگاه مهربان تو. نمی دانم به من می گویی به نگاهم خوش
آمدی یا نه؟ اما من می آیم تا بار دیگر به درخت گیلاس حیاط خانه تان آویزان شوم.مشت
مشت گیلاس بخورم و با هم بخندیم. یادمان بماند که لحظه تحویل سال در دفترچه
مشقمان برای خدا نامه بنویسسم و از خدا بخواهیم که مواظب غنچه ها باشد تا دستچین
باد نشوند. داشت، داشت یادم می رفت که بگویم: به اندازه تک تک شکوفه های سفید و
صورتی دنیا دوستتان دارم.
راستی تو می دانی چند تا شکوفه سفید و صورتی در دنیاست؟
ناز نینا هیچ دعایی بهتر از این نیست
گریه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
نبود هیچ غروبت بارانی





نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر عجیبی است
همه چیز را بی اجازه می برد
وتنها یک چیز را همیشه فراموش می کند
حس دوست داشتن تو را... !!!!
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد ...
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ... !
...
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است ... ( دکتر شریعتی )
*****************************************************
دوستان عزیزم .شرمنده محبتهای شمایم.متاسفانه سیستمم دچارمشکل شده وبرای مدتی تونت نخواهم بود .پوزش منوبپذیرید ومنتظر نظرات قشنگتون هستم . دلتنگتون میشم امیدوارم بیادم باشید ودعایم کنید که سخت محتاج دعای شما خوبانم .تابعد به خدای مهربان میسپارمتون.
نوشته شده توسط هستی در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشیند آواز می خواندواحساس می کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد ...."
ویکتور هوگو"

نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم
تو آن قدر خوب بودی
که جیب هایم را نگشتی
و من آن قدر هول بودم
که جای سیب دلم را به تو دادم.
نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

كتاب نكته هاي كوچك زندگي
اچ جكسون براون
life little instructions
دوستای گلم این کتاب خیلی قشنگی حتماْ بخونییینییششش![]()
نکاتی برگرفته از این کتاب که ترجه زهره زاهدي هستش ::
دست کم ماهی يك بار طلوع آفتاب را تماشا کن
سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار
با صميميت دست بده
از عبارت < متشكرم > زياد استفاده آن![]()
از عبارت <خواهش مي کنم > زياد استفاده کن
در حمام آواز بخوان![]()
نام پايتخت کشورها رو ياد بگير
خود و ديگران را ببخش
قرض هايت را زودتر پس بده![]()
بعضي اوقات به ديگران ياد بده
عزيزان خود را با يك هديه کوچك غير مترقبه کن
بيش از حد لازم مهربان باش![]()
غر نزن![]()
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور![]()
به جزئيات توجه کن
راز نگه دار باش![]()
زياد عكس بگير
قابل اعتماد باش
قهرمان کسي باش
دوستان خوبت را نگه دار ( مث من )![]()
آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني
؛
به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
مي خوام در مورد يه قانون قشنگ با هم صحبت كنيم
و اون اينه كه هر كاري رو كه آرزو داري ديگران برات انجام بدن (ونميدن)تو براي اونا انجام بده اون وقت خيلي زود ميبيني كه قانون كائنات اونو به همون خوبي و حتي قشنگتر بهت بر ميگردونه ....
راز اين اتفاق توي اونه كه وقتي براي ديگران كاراي قشنگ ميكني بدون اينكه ازشون انتظار داشته باشي يه عالمه امواج مثبت براي اطرافيانت ميفرستي و از اونجايي كه خودتم كنار اونايي ويا در ارتباط با اونا اون امواج تو رو هم در بر مي گيره و بدون اين كه بخواي براي تو هم اتفاقهاي قشنگ ميفته (بماند كه به نظر من شاد كردن مردم همينطوري هم كلي قشنگه
)پس به جاي اينكه منتظر معجزه در احساس وظيفه شناسي ديگران باشي خودت پاپيش بزار و به مناسبتهاي مختلف دوست داشتنت رو به ديگران هديه بده هر جور كه ميدوني و ميتوني از همين امروزشروع كن ... بازم ميگم فقط كافي كه بخواي....دنياتون طلائي ...
مي خوام در باره يه افسانه باهتون حرف بزنم توي اساطير پيشينيان اومده در شهر استخر پرستشگاهي بزرگ بود كه مسافرا موقع شب از ترس تاريكي به اونجا پناه مي بردن ولي هر كس به درون اون پرستشگاه ميرفت به طرز مرموزي ميمرد.كم كم همه مسافرا از اون پرستشگاه ترسيدن و هيچ كس جرات رفتن به داخل اونو نداشت تا اينكه يك شب مردي كه از زندگي بيزار شده بود ولي اراده ي نيرومندي داشت به درون پرستشگاه رفت. صداهايي سهمگين اونو به مرگ تهديد ميكردن ولي مرد نترسيد وفرياد زد: پيش بياييد كه از زندگي خسته شده ام
با اين فرياديكباره صداي انفجار مهيبي برخاست و طلسم پرستشگاه شكسته شد و از شكاف ديوار گنجينه اي پنهان به پاي مرد ريخت.وبه اين ترتيب معلوم شد آنچه مسافران را ميكشته ترس از خطري موهوم بوده...
راز قصه تو اين بود كه ما ياد بگيریم خيلي از غول هاي از نتوانستن ها و نشدن ها تصورات موهومي كه خودمون براي زندگي مون تعريف كرديم فكر مي كنم اگه نترسيم و گام اول رو تو دل سياهي برداريم حتما گنجينه اي از توانايي و موفقيت جلوي پامون سرازير ميشه فقط كافي كه بخوايم ...

دوست من اتفاقات قشنگ وشیرین کم نیستند خودت اونهارابرای دلت بساز و زنده نگه دار...تا بعد ..
نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت
سلام.دوستان خوب من .
مطمئنم همتون ، کم یا زیاد ، به هر بهانه ای اتفاق های خوب رو تو زندگیتون تجربه کردید. از اون دست اتفاقهای قشنگی که خیلی آروم در دنیاتون رو میکوبن و به نرمشه یه نسیم وارد میشن. و تو یه روز گرم و آفتابی ، یا شایدم برفی و بارونی حس میکنید یه اتفاق قشنگ تو زندگیتون جا واکرده . حالا ممکنه یه اتفاق علمی باشه ، یه اتفاق مالی و یا اگه خیلی خوش شانس باشید یه اتفاق دوستانه... ازاین پس دراین سرای برای شما از همه اتفاقهای قشنگ عکسهای اتفاقی ورویدادهای خارق العاده سخن گفته وبه تماشا خواهید نشست .... تابعد...
نوشته شده توسط هستی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند
خدایا ...
خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد .
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .
خدايا...
همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .
خدايا... دوستت دارم .منتظر نظرات خوبتان هستم .دوست شما :هستي
فهرست اصلی
دوستان
ماهنامه صنايع چاپ و بسته بندي
اشکهای پنهونی "داداش رحمان گل "
شب نوشته ها""مازیار"
ماه تنها "ماه تیسای خوبم
زندگی ادامه داره
عاشق همیشه تنهاست
رنگین کمان زندگی"ایراندخت گلم "
زیرگنبد کبود "پرنیان مهربانم"
متون جذاب کوتاه خواندنی :آیدین
الهه سكوت" عزيز"
خلوتكده پر ازدحام "شكلاتي گلم"
::....::....::
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<-PostContent->
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند
خدایا ...
خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد .
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .
خدايا...
همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .
خدايا... دوستت دارم .منتظر نظرات خوبتان هستم .دوست شما :هستي
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
::....::....::
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY