تبليغاتX
هزار شکوفه " صورتی "

هزار شکوفه " صورتی "

خدايا فراموشت نخواهم كرد توئي تنها معبودم ....

تظاهر نكن !

آیا تا به حال دقت کرده ای که تظاهر کردن مسری است؟

اگر تظاهر به حقوق دادن به کارکنان کنی ولی حقوق آنها را به درستی پرداخت نکنی آنها هم تظاهر به کار کردن میکنند..

اگر تظاهر به دوست داشتن و محبت کنی ولی محبتت واقعی نباشد طرف مقابل هم تظاهر به محبت می کند..

اگر تظاهر به دینداری کنی..

اگر تظاهر به صداقت کنی..

اگر تظاهر به رفاقت کنی..

 

تظاهر کردن مسری است اما نمی دانم چرا گاهی اوقات طرف مقابل حسابی در نقش خود غرق می شود و آن را جدی میگیرد!!

ضمنا افرادی هم هستند که در تظاهر کردن خیلی حرفه ای هستند...اما يه روز همه تظاهرها از چهره مي افته ... ماه هيچ وقت پشت ابرنمي مونه .


نمايش تصوير در وضيعت عادينمايش تصوير در وضيعت عادينمايش تصوير در وضيعت عادي


نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت


سیبی ازجنس بهشت نثارت ...

و انسان در سیبی متجلی شد...

سیبی ناقص...

سیبی که کمال از آن ربوده شد...

سیبی از جنس بهشت... باغ عدن...

سیبی پاک که به هوس آلوده شد...

سیب آلوده ای که دیگر سزاوار بهشت نبود...

سیبی که فروافتاد تا کامل شود، و بار دیگر به درختش بازگردد...

آری... همه ما یک سیب ناقصیم... آمده ایم تا کاملش کنیم و امانت کمال را به «او » بازگردانیم...

سیب هاتان کامل!


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت


شکوفه دلم تقدیم ....

هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان، می خواهم برایت

قصه ای بگویم، شاید مثل لالایی باشد که مادربزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد

تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود،‌آغاز می شود اما

نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش می رسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت

گیلاس و گل های یاس و بنفشه. همان هایی که باهم دیروز در باغچه کوچک دلمان

کاشتیم و برایشان هیچ حصا‌ری نبود و به هم قول دادیم که از خانه خورشید خانم هم بالاتر

روند. یادم است که تو گفتی: من خورشید را نقاشی می کنم و تو دریا را،‌ تا گل هایمان

خشک نشوند. اما نوک مداد آبی من شکسته بود،‌ تو تراشت را به من قرض دادی و من

دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی: چه طور به غنچه ها آب دهیم؟ من آب

ماهی قرمزم را که برای سفره هفت سین بهار خریده بودم، تقدیم به گل هایت کردم،

ماهی داشت جان می داد، تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید.دست های کوچکت را

زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی، من نیز دست هایم را چتر

کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری، یادت است یک روز آمدی و گفتی: می خواهی ماه

و خورشید را با هم آشتی دهی. تو می خواستی از همه ابرها بالاتر روی و به خورشید

بگویی که ماه چه قدر دوستت دارد، گفتی: نردبان می خواهم، من به شهر قصه ها سفر

کردم و دانه لوبیای سحرآمیز را در باغچه قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی،

خورشید قبول کرد، گریه کردی. من اشک هایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از

آسمان نور ماه را هدیه آوردی. زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم، من به تو حساب یاد

دادم و تو به من انشا گفتی. انشا را بیست گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی؟ راستی

یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه نقاشی هایمان میان تشویق و

هیاهوی گل ها، بادبادک بازی می کردیم؟ باد،‌ بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد، آنجا

که حتی دست نردبان هم به آن نمی رسید. من غصه خوردم،‌ تو سوت زدی باد آمد

بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هر دویمان بادبادک

نداشتیم. این ها قصه های هزار و یک شب من و تو اند. قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و

نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آن ها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو

برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه گل سرخ در آن روییده

است؟ نه نه اصلا بگذار بگویم: چند تا شکوفه آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی

قرمز تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد. به بهارنارنج ها و شکوفه

های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چه طور؟ نکند خانه

دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده ای؟ نکند، آدم برفی دماغ

هویجی، از گل ها و شکوفه هایت تاجی بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه

کن گل و شکوفه دارم. هنوز دیر نشده مداد رنگی هایت را بردار و صفحه سفید آدم برفی را

سیاه سیاه خط خطی کن و به جایش لبخند سیب سرخ را به جوانه ها نقاشی کن.با

شکوفه ها عکس یادگاری بگیر و در قاب گل یاس آن را به یادگار بگذار. می دانم که 

می توانی تو پاک کن داری، پس باید همه غصه ها را پاک کنی و گل های شادی را بر

گلدان قلب ها بنشانی. راستی می خواهم گوشه ای از شادمانی هایت باشم و با هزار

هزار شکوفه گلابی مهمان نگاه مهربان تو. نمی دانم به من می گویی به نگاهم خوش

آمدی یا نه؟ اما من می آیم تا بار دیگر به درخت گیلاس حیاط خانه تان آویزان شوم.مشت

مشت گیلاس بخورم و با هم بخندیم. یادمان بماند که لحظه تحویل سال در دفترچه

مشقمان برای خدا نامه بنویسسم و از خدا بخواهیم که مواظب غنچه ها باشد تا دستچین

باد نشوند. داشت، داشت یادم می رفت که بگویم: به اندازه تک تک شکوفه های سفید و

صورتی دنیا دوستتان دارم.

 راستی تو می دانی چند تا شکوفه سفید و صورتی در دنیاست؟

ناز نینا هیچ دعایی بهتر از این نیست

               گریه ات از سر شوق

                                              خنده ات از ته دل

                                                                         نبود هیچ غروبت بارانی

                                         


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


قانون دل تنگی حق دله....اما به جا !!!!!!!نه برای هر کسی...

هر ثانیه که می گذرد

 
چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر عجیبی است

  همه چیز را بی اجازه می برد

وتنها یک چیز را همیشه فراموش می کند

  حس دوست داشتن تو را... !!!!

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد ...


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی
احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ... !

...

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است  ... ( دکتر شریعتی )

 *****************************************************

دوستان عزیزم .شرمنده محبتهای شمایم.متاسفانه سیستمم دچارمشکل شده وبرای مدتی  تونت نخواهم بود .پوزش منوبپذیرید ومنتظر نظرات قشنگتون هستم . دلتنگتون میشم  امیدوارم بیادم باشید ودعایم کنید که سخت محتاج دعای شما خوبانم .تابعد به خدای مهربان میسپارمتون.


نوشته شده توسط هستی در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت


قانون امید ...

مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشیند آواز می خواندواحساس می کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد ...."

ویکتور هوگو"

 ****************************


نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم ...

 
 
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند، که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خدا قرار گرفتند، خدا بر آن شد که تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید. تنبیهی سخت تر از آتش، سیل، زلزله و بیماری، تنبیهی که نسلها را سوزانده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی بیندیشد یا به آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمهء ((دوستت دارم)) را از ذهن وقلب مردم پاک کرد، چنانکه از روز ازل آن کلمات را نشیده و نه گفته و نه احساس کرده باشند. ابتدا همه چیزعادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود، اما بلا کم کم رخ نمود، زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزندش کند، هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را به دیگری واگذارند، آنگاه که انسانها، دو همسایه، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند. زبانها بسته بود و زبانها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگیها سیراب نمی شد.
 و بعد...
کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست، و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد، دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت، آدمها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه ای از خود پرسیدند: چه شد ما به اینجا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بربست؟ اندوه امانشان را برید. خداوند دلش به حال این قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات ((دوستت دارم)) را به قلب و ذهن آنها بازگرداند.......... خدا را شکر ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم:
((دوستت دارم)).!!


نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


سیب مهر

وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم

تو آن قدر خوب بودی

که جیب هایم را نگشتی

و من آن قدر هول بودم

که جای سیب دلم را به تو دادم.


نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


قانون لطیف " عشق

گلدسته ها را بالاتر نبريد !
هرقدر كه بالا برويد
باز هم
دستتان به خدا نميرسد
اما من
خدايي را مي‌شناسم
كه در حياط خانه مان
شاه‌ پسند مي‌روياند
و در مزارع
با گندمها و پاييز
زرد ميشود.
من، پيرزني را مي‌شناسم
كه گمان ميكند
خدا
در سجاده اش جا ميشود.
هرقدر كه بالا برويد
دستتان به خدا نخواهد رسيد .


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت


قانون" بهانه های کوچک "برای لبخند زدن درزندگی

funny picture

عکس قشنگ و دیدنی

funny animal

 

قانون  " رمز خوب زندگی کردن "
 
پاچ جكسون براون

كتاب نكته هاي كوچك زندگي

اچ جكسون براون

life little instructions

دوستای گلم این کتاب خیلی قشنگی حتماْ بخونییینییشششsmilie

نکاتی برگرفته از این کتاب که ترجه زهره زاهدي هستش ::

دست کم ماهی يك بار طلوع آفتاب را تماشا کن

سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار

با صميميت دست بده

از عبارت < متشكرم > زياد استفاده آنsmilie

از عبارت <خواهش مي کنم > زياد استفاده کن

در حمام آواز بخوانsmilie

نام پايتخت کشورها رو ياد بگير

 

خود و ديگران را ببخش

قرض هايت را زودتر پس بدهsmilie

بعضي اوقات به ديگران ياد بده

عزيزان خود را با يك هديه کوچك غير مترقبه کن

بيش از حد لازم مهربان باشsmilie

غر نزنsmilie

هرگز آخرين قطعه شيريني را نخورsmilie

به جزئيات توجه کن

راز نگه دار باشsmilie

 

زياد عكس بگير

قابل اعتماد باش

قهرمان کسي باش

دوستان خوبت را نگه دار ( مث من )smilie

آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني

 ؛ 

به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است


تا  بعد روزگاران بروفق مرادتان باد ....


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


قانون قشنگیه ....

مي خوام در مورد يه قانون قشنگ با هم صحبت كنيمو اون اينه كه هر كاري رو كه آرزو داري ديگران برات انجام بدن (ونميدن)تو براي اونا انجام بده اون وقت خيلي زود ميبيني كه قانون كائنات اونو به همون خوبي و حتي قشنگتر بهت بر ميگردونه ....

راز اين اتفاق توي اونه كه وقتي براي ديگران كاراي قشنگ ميكني بدون اينكه ازشون انتظار داشته باشي يه عالمه امواج مثبت براي اطرافيانت ميفرستي و از اونجايي كه خودتم كنار اونايي ويا در ارتباط با اونا اون امواج تو رو هم در بر مي گيره و بدون اين كه بخواي براي تو هم اتفاقهاي قشنگ ميفته (بماند كه به نظر من شاد كردن مردم همينطوري هم كلي قشنگه)پس به جاي اينكه منتظر معجزه در احساس وظيفه شناسي ديگران باشي خودت پاپيش بزار و به مناسبتهاي مختلف دوست داشتنت رو به ديگران هديه بده هر جور كه ميدوني و ميتوني از همين امروزشروع كن ... بازم ميگم فقط كافي كه بخواي....دنياتون طلائي ...

مي خوام در باره يه افسانه باهتون حرف بزنم توي اساطير پيشينيان اومده در شهر استخر پرستشگاهي بزرگ بود كه مسافرا موقع شب از ترس تاريكي به اونجا پناه مي بردن ولي هر كس به درون اون پرستشگاه ميرفت به طرز مرموزي ميمرد.كم كم همه مسافرا از اون پرستشگاه ترسيدن و هيچ كس جرات رفتن به داخل اونو نداشت تا اينكه يك شب مردي كه از زندگي بيزار شده بود ولي اراده ي نيرومندي داشت به درون پرستشگاه رفت. صداهايي سهمگين اونو به مرگ تهديد ميكردن ولي مرد نترسيد وفرياد زد: پيش بياييد كه از زندگي خسته شده ام با اين فرياديكباره صداي انفجار مهيبي برخاست و طلسم پرستشگاه شكسته شد و از شكاف ديوار گنجينه اي پنهان به پاي مرد ريخت.وبه اين ترتيب معلوم شد آنچه مسافران را ميكشته ترس از خطري موهوم بوده...

راز قصه تو اين بود كه ما ياد بگيریم  خيلي از غول هاي از نتوانستن ها و نشدن ها  تصورات موهومي كه خودمون براي زندگي مون تعريف كرديم فكر مي كنم اگه نترسيم و گام اول رو تو دل سياهي برداريم حتما گنجينه اي از توانايي و موفقيت جلوي پامون سرازير ميشه فقط كافي كه بخوايم ...

دوست من اتفاقات قشنگ وشیرین کم نیستند خودت اونهارابرای دلت بساز و زنده نگه دار...تا بعد ..


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


آینده درگذر اتفاقهاست ....

سلام.دوستان خوب من .

مطمئنم همتون ، کم یا زیاد ، به هر بهانه ای اتفاق های خوب رو تو زندگیتون تجربه کردید. از اون دست اتفاقهای قشنگی که خیلی آروم در دنیاتون رو میکوبن و به نرمشه یه نسیم وارد میشن. و تو یه روز گرم و آفتابی ، یا شایدم برفی و بارونی حس میکنید یه اتفاق قشنگ تو زندگیتون جا واکرده . حالا ممکنه یه اتفاق علمی باشه ، یه اتفاق مالی و یا اگه خیلی خوش شانس باشید یه اتفاق دوستانه... ازاین پس    دراین سرای برای شما از همه اتفاقهای قشنگ عکسهای اتفاقی  ورویدادهای خارق  العاده سخن گفته وبه تماشا خواهید نشست .... تابعد...


نوشته شده توسط هستی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت


هزار شکوفه " صورتی "

هزار شکوفه " صورتی "

خدايا فراموشت نخواهم كرد توئي تنها معبودم ....

<-PostTitle->

<-PostContent->


ادامه مطلب

نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> موضوع <-PostCategory-> | لینک ثابت